روزنوشت جمعه یازده آبان

از شنیدن اولین صدای زنگ تلفن ،اون زمان وتایم صبح  زود،همه چی عجیب و غیر منتظره بود.

شماره  روی صفحه  گوشی تلفن واسم آشنا نبود...

بله بفرمایید...چندثانیه ای مکث  صدای خاله بود.

این وقت صبح...روز جمعه...خاله... یعنی چکار داره؟؟؟


سلام احوال پرسی میکردم باخاله اما تمام ابن سوالات توی مغزم میچرخید.

خاله سعی میکرد خودش آروم نشون بده اما برای من هنوزعجیب  بود .خواست گوشی به مامان بدم  همین که خواستم مامان صدا کنم مامان خودش اومد پیشم.

گوشی به مامان دادم و نگاهم به مامان و حرف هاش بود.

عزیز...

فقط شنیدم مامان  پرسید سکته کرده؟؟؟ .اشک های مامان...

خشکم زده بود،انگار سقف بالا سرم میچرخید ...نشستم روی مبل و چشم دوختم‌به صحبت مامان....

انگار مامان آروم تر بود...اینو وقتی حس کردم که گفت خوب خداراشکر

ولی من همچنان نگران بودم و دلشوره بدی داشتم.

همینکه مامان تلفن قطع کرد...

پرسشگر  نگاه به چشمان اشکی  مامان کردم و ازش پرسیدم:عزیز چی؟؟چی شده؟؟؟

 مامان گفت :خاله میگه ، عزیز   فشارش بالا میره و دیشب  با دایی  ،عزیز میبرن بیمارستان  .خداراشکر سکته نکرده  و نوار قلب خوبه اما باید icu  تحت مراقبت باشه.

نگرانی و دلشوره از صورت   وچشم های اشکی مامان  حس میشد،لیوان  آبی واسش بردم و گفتم جای نگرانی نیست امروز جمعه اس و دکتر متخصص بیمارستان نیستن ،عزیز شنبه مرخصِ و واسش خوبه تحت مراقبت باشه.

ولی تو دلم آشوب بود و نگران  عزیز بودم،گونه خیس اشک مامان بوسیدم و بغض لعنتی من ،رفتم که مامان متوجه اشک من نشه.

مامان و بابا  سریع رفتن بیمارستان ، منم خواستم برم مامان گفت نه بمون خونه .

تلفن خونه که زنگ میخوره ؛ترس همه وجودمو میگیره.

+میشه برای سلامتی عزیز  دعا کنید؟؟


منبع این نوشته : منبع
تلفن ,عزیز ,گوشی ,جمعه ,مراقبت باشه

۱۰ آبان و ۲۹ روز تا ۹ آذر

روزها  به شمارش معکوس رسیده  و فقط ۲۹ روز وقت واسم میمونه نگاهم به برنامه سخت و فشرده و حجم زیاد مطالب...

مغزم سوت میکشه ازاون سوت های قطار توی قصه ها. کاش زمان میشد یکم کِش داد مثل  بُرش لقمه های پیتزا دیشب تا من بیشتر  زمان داشتم...

چرا فکر میکنم  این روزا زمان دور تند مسابقه داره وخیلی زود عقربه ها ۶۰ دقیقه را دور میزنه؟؟؟

وقتی کتاب ِ تست شادی عظیم زاده که اونقدررر سنگیه که یه دستی به سختی میتونم  تحملش کنم  ،  باز میکنم و با هزارتا  تست و مسئله رو به رو میشم یهو میرم تو فکر با خودم میگم اگه الان جایِ این کتاب ، یه کتابِ رمان و داستان  جلوم بودو واسه آزمون  باید میخوندمش چقدر همه چی فرق میکرد!حتما موقع خوندنش انگیزه ی بیشتری داشتم و عشق و علاقه ی بیشتری صَرف میکردم .

گاهی وقتا یهو به خودم میام میبینم ساعت ها به سطرهای کتابِ اصول  خیره شدم و  اصلا خوب پیش نمیره مطالب.

همون درسی که من  هیچ وقت رغبت نداشتم  بخونمش ،برعکس اگر مدنی  یا آیین دادرسی ،بود با انگیزه تر  پیش میرفتم.

بعد با یه آهِ بلند مدادو میگیرم دستمو دوباره شروع میکنم ...

"ماده 1213 قانون مدنی می گوید : «مجنون دائمی مطلقاً و مجنون ادواری در حال جنون نمی تواند هیچ تصرفی در اموال و حقوق مالی خود بنماید، تا افاقه او مسلم باشد . »... فردی که دارای جنون ادواری است، معامله را منعقد می کند و نمی دانیم که در زمان وقوع معامله مجنون بوده یا در حالت افاقه؛ حال در اصول فقه تکلیف این مسئله چیست؟..."


حجم عظیم ماده ها ،قوانین خاص،آرا وحدت رویه،فکر نکنم بهش بهتره!

مثل دونده ای میمونم که نفسش به شماره افتاده،پاهاش  توان ادامه نداره اما به سختی داره خودشو به خط پایان میرسونه.


زمان داره میگذره... من برم  ادامه برنامه ...


منبع این نوشته : منبع
زمان

اربعین

حدودا شش یا هفت سالی هست که ،از اولین روز شروع ماه  محرم تا روز اربعین ،هر روز  ، قرار روزانه با خودم دارم ،دقایقی بهخوندن زیارت عاشورا طی میشه.  

وقتی به انتهای زیارت میرسم و سلام دادن،دو زانو میشینم ؛دست راستم  سمت چپ و روی قلبم میزارم ،چشمانم میبندم ....

السلام علی الحسین وعلی علی بن الحسین  و  علی اولاد الحسین  و  علی اصحاب الحسین .


امروز آخرین روز  خوندن زیارت عاشورا  بود.

من کربلا نرفتم ،یکی از آرزوهامه  برم کربلا ...

 وقتی شادی از  قشنگی های اونجا وحال عجیبی که خودش داشت میگه ؛وقتی عمه  از شب های بین الحرمین  میگه،  دلم  پرنده کوچولویی میشه و پر میکشه برای بودن در اونجا.پرنده ای  که راه بلد   نیست و فقط  دلش پر زدن سمت کربلا را دوست داره.

خودمو دلخوش میکنم به گفته ی عزیز که،همیشه میگه زیارت به دله. اما بودن و رفتن اونجا  اصلا قیاس نمیشه شد با  از دور سلام دادن.


امام حسینم ،بین این همه آدمی که الان  کربلا هستن ،بین این همه آدمی که ازقاب شیشه ای تلوزیون  و از راه دور  سلام میدن و درد  دل  ،ازخواسته و حاجت دلشون میگن،بین اون همه  عاشق...

بهامین از  کنج اتاقش ، نشسته روی فرش گلیمی    بعد خوندن آخرین زیارت عاشورا  ،نگاهش خیره به قاب تصویر   گل  دیوار رو به روشِ  ولی دل و فکرش کربلاس!

با چشم های خیس اشک  داره صداتون میکنه البته بی صدا....

خواستم از خودم اول بگم،از حاجتم ،خواسته هام  ولی نه...

اول بقیه بعد خودم،نمیخوام خودخواه باشم  ،حال من وقتی خوبه که حال دوستا و آدمای اطرافم خوش باشه.....

خیلی دوست دارم امام حسین.

علاقه خاص و ویژه ای  به حضرت ابالفضل دارم.

 مامان میگه حضرت ابالفضل باب الحوائج ،امیدوارم مُهر آمین  بخوره برای همه ،امسال بشه سال اجابت دعای همه،  آخر  ِآخرم،  مُهر آمین  برای  من  و  خواسته های دلم  ...

،یعنی میشه روزی بتونم بیام زیارت....کربلایم آرزوست.


+ راز باران،زینب،خاله،عمه عمو حسین ،   الان کربلا هستن،   امیدوارم برای ۱ ثانیه هم شده بیادم باشید.

+اربعین حسینی تسلیت.


منبع این نوشته : منبع
زیارت ,کربلا ,میگه ,میشه ,اربعین ,سلام ,مُهر آمین  ,حضرت ابالفضل ,زیارت عاشورا 

شکرگزاری

نمیدونم چطور اما در لحظه به این فکر افتادم...

چند روزه بخاطر نعمت ها  که تو زندگیم دارم ،بابت خانواده  و دوستانم ،بخاطر سلامتی ، بخاطر لحظه های خوش تو زندگیم  که شاید اسم شانس روش گذاشتم و جاهایی که حتی نمیدونم اما  از اتفاقات بد  ،نجات پیدا کردم ،بابت تمام داشته های و شرایطی که ،قبلا آرزو  و   رویا داشتنش داشتم و الان  دارمشون و خیلی  موارد دیگه ...

شکر گزاری  کردم ؟؟؟!!

اصلا اخرین بار کی گفتم ،خدایا شکرت؟؟

چند روزه حواسم به حالم نبوده ،اینکه خیلی از داشته های الانم ،می تونستم نداشته باشم اما خدا خواست که داشته باشم...

اینکه شاید نداشته و نرسیدن هایی که اگه بهش می رسیدم طعم خوشبختی ازم میگرفت و حکمتی داشته  ومن  بی توجه بودم!

منو ببخش خدا جونم ،اینروزا فراموشکار شدم...منو ببخش خدای مهربونم ...

خدایا ،شکرت بابت تمام داشته ها و نداشته هام..الان بیاد آوردم هزاران بار بگم خدایا شکرت...خدایا کاش میشد روی ماهتو بوسید ...

خدایا شکرت.   

سعی کنیم امروز  ،این ثانیه و زمانی که اینو میخونید ، فقط فقط به تمام چیزهایی که دارید فکرکنید...به خانواده ،به دوستانمون ؛به دست و پا و انگشتمون ،به سلامتیمون،به  دوچشمی که الان داری باهاش  یادداشت منو میخونی...

فکرکنیم و بفهمیم خوشبختی یعنی همه اینها ،خوشبختی حسی که باید خودت ایجادش کنی.

خوشبخت بودن خیلی ساده اس!!



منبع این نوشته : منبع
خدایا ,داشته ,تمام ,نداشته ,خدایا شکرت ,تمام داشته

شب ِ سخت

سرم به اندازهِ تموم قرص های دنیا درد می کنه.ذهنم احتیاج به پا شوره داره.شدت سردرد  که ناخوادآگاه  همراه یه استرس ناخونده   اس ،امشب  ِ پاییزی منو سخت کرده!

استرس  که سعی دارم بهش بی توجه  باشم   ولی با گستاخی تمام  خودش دعوت میکنه  ، و از توانم خارجه  مقابله کنم و  منو مغلوب خودش کرد  .

دلم غصه دار کرده ،غصه ها و دل آشوبی ،که از چشمام‌  سر ریز می کنه و من تنها خیس شدن صورتم  حس میکنم!

در اتاقِ   امن  و دوست داشتنیم  قدم می زنم بی جهت، و نهایت  میخزم زیر پتو . تو تاریکی  محضِ اتاقم ،نفس عمیق میکشم و فکر میکنم !!!

خدا جونم

میدونم که میبیند،میخونید  و آگاهید.

همه ی امیدم  به خود شماس ،همش ۳۴  روزِ دیگه ازاین تایم طلایی مونده،

خدایا  بهم انرژی  بده ،بهم کمک کن.

این حجم سنگین‌سردرد برای من بی سابقه اس حتی تحملش واسم سخته  ،هیچ وقت   به عمرم اینجور سردرد نداشتم ،این استرس ناخونده  اذیتم میکنه.

خدایا  توتاریکی اتاقم ،خیسی چشمام مشخصه؟؟؟ 

خدایا   همه امیدم  تویی .

به امید و توکل به خودت ،چشمای   خیس اشکم میبندم و سعی میکنم بخوابم   ،به امید اینکه فردا خبری از هیچکدام ..نه سردرد ،نه خستگی،نه استرس  .. خبری از هیچکدامشون    با من نباشه.

خدایا  تنهام نزار تمام امیدم تویی!



منبع این نوشته : منبع
میکنم ,استرس ناخونده 

اولین جمعه آبان ماه

 رد باریک ظریف و کم سو  نور خورشید،که از لا به لای چین پرده گلبهی  اتاقم  روی تخت میتابه و طلوع روز جدید و شروع دوباره را خبر میده،میشه یکی از بهونه های قشنگ شروع جمعه پاییز من.

 داغی دسته فنجون  چینی تو دستام که با گرماش ،دست سردم  رو گرم میکنه و بخاری که باچشم دیده میشه ،گرمای ملایمی به فضای سرد  صبح جمعه ،که از لای پنجره باز  اتاق به صورتم میخوره میده.

تماشا  آسمون ابری الان ،که احتمال بارون و عشق بازی آسمون داره واسه من یه قشنگی دیگه برای امروزه.

دفترچه برنامه ریزی و نوشتن برنامه 7 روز آینده آبان ماه ،میگه زندگی ادامه داره با همه فراز و فرود های خوب و بدش.

هر روز سعی میکنم با لمس این قشنگی های زندگی ،روزم رو با انگیزه تر از قبل شروع کنم.


+درسته به خاطر برنامه هام قرار و پیشنهاد بیرون رفتن رو کنسل کردم،داداشی  وخواهری اینا ،بدون من میرن بولینگ بعدم رستوران  ،اما این نمیتونه انگیزه منو بگیره و قشنگی های شروع جمعه را واسم تیره کنه ،اصلا وابدا!!!

شاهدم لبخند شیرین کنج لبمه که لحظه تایپ انشگتام روی صحفحه کیبورد لب تاب به صورتمه .

عطر خوش آش جو مامان پز ،خودشو از درز باریک  در بسته اتاقم  به من که گوشه تخت به دیوار کناری تخت تکیه دادم  و لب تاب روبه رومه  می رسونه .

الان میرم   برای خودم یه کاسه ی آش بریزم ،سویشرت کلاه دارم بپوشم  برم همون جای دلبر ،با لمس هوای سرد ،شنیدن موزیک و تماشا آسمون ابری که  ،ابرها خورشید را فراری دادن  و شدن مالک صدردصدی آسمون ابری الان ، ثانیه های را طی کنم  و برای ثانیه ثانیه روزای بعداز 9 آذر برنامه بریزم واسه خودم .

بعد طی شدن این دقیقه ها دوباره برگردم اتاقم و نشستن  پشت میزی  که هر طرفش یه کتاب یا کاغذه و ادامه برنامه امروز به انتها برسونم.

+آدینه تون قشنگ دوستان خوبم:)

+زندگی هنوز قشنگیاشو داره.




منبع این نوشته : منبع
برنامه ,جمعه ,آسمون ,زندگی ,ثانیه ,الان ,آسمون ابری ,ابری الان ,شروع جمعه